نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : همه عاشقانه های امروز

![]() |
![]() |
![]() |
حالا من یه گوشه تنهام با یه عکس یادگاری
رفتی بی وفا و گفتی که منو دوسم نداری
حالا باز دوباره بارون می خوره رو تن شیشه
اخه چی کم شده از تو که می ری واسه همیشه
عزیزم دنیا کوچیکه تو بگو اخه کجایی
یاد تو می افتم هر وقت
هی می گم جای تو خالی
هی میگم جای تو خالی
تو شبای پر ستاره
دل من هواتو داره
یاد من می مونه نیستی
بودنت خواب و خیاله
روی بام خاطراتت من کبوتر شدم اما
با یه سنگ نفرت تو پریدم از بوم دنیا
حالا بعد رفتن تو من یه گوشه ای نشستم
هی می گم کجایی اخر اخه من دل به کی بستم
دیگه خسته ام از این عشق خیالی
هی میگم جای تو خالی
هی میگم جای تو خالی

خیلی ساده پا گذاشتی توی قاب این نگاه
اومدی زندگیمو رنگ بزنی رنگ سیاه
خیلی وقته که دیگه قرارامون یادت می ره
غزلای نا سروده توی سینم می میره
خیلی وقته که دیگه با خاطره سر می کنم
گلای شقایق و با کینه پر پر می کنم
دیگه تو خونه ی دل هیشکی هویدا نمی شه
اخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه
خیلی وقته چشامو دوختی به انتهای راه
من شدم پلنگ قصه ات تو شدی شبیه ماه
خیلی وقته رد پام رو ماسه ها تنها می رن
دیگه مرغ عشقا هم توی قفس زود می میرن
خیلی وقته که پشیمونی خودم خوب می دونم
ولی من تنها دیگه تا اخر خط می مونم
دیگه مریم سپیدم هیچ کجا وا نمی شه
اخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه

ته قلبش یه چیزی انگاری داد می زنه
یه چیزی مثل سکوت داره فریاد می زنه
تو وجودش همه چی رنگ درده به خدا
همه چی مثل یه مرگ تنگ و سرده به خدا
گوشه ی نگاه اون رنگ بی کسی داره
اسمون زندگیش با غریبی می باره
وقتیکه غربت زرد جدایی یادش می یاد
دلش از بی کسی ها یه دل سیر گریه می خواد
اخه قلب اون دیگه طاقت ضربه نداره
خرده های ارزوش بیشتر از این نمی شکنه
دیگه اون دل سپیدش عاشقی نمی شناسه
عشق که هیچی نمی خواد که زندگی رو بشناسه
چشمای اسمونیش با اشک و اه اجین شده
اسیر یه زندگی تلخ و اتشین شده
نه دیگه عشق و تو ژرفای نجابت می بینه
نه دیگه غریبی رو تو اوج غربت می بینه
اخه اون که با وفاش بود رفت و بی وفا یی کرد
اون که عاشق نگاش بود هوس جدایی کرد
اون دیگه ادمارو کوههای سنگی می بینه
همه ی رنگای ابی رو دو رنگی می بینه
دیگه هیچ صداقتی رو از زبون هیچ کس باور نداره
می دونه تنها باید گریه کنه دیگه یاور نداره
دیگه اون عاشقه قصه های عاشقی و عشق
عشق و حتی توی حرف و قصه باور نداره
گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمی شه
اگه دستامو بگیری از غرورت کم نمی شه
ساکت و صبوری عاشق وقتی حوصله نداری
پیش حرفای دل من حرف عشق و کم می یاری
لحظه ها تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من
کاش چشمات یه جاده می زد از دل تو تا دل من
ای که لحظه ها مو بردی تو خیالت به اسیری
نکنه بیای دوباره بونه ی تازه بگیری
من سبد سبد صداقت به دل تو هدیه کردم
نکنه می خوای بگی که می رمو بر نمی گردم
خوب می دونی نمی تونم بی چشات دووم بیارم
ولی از اون دل سنگت گله دارم گله دارم
خسته خسته ام ... از زمانه
از صدایه گریه های بی بهانه
خسته خسته ام...از عبور لحظه ها
از لحظه های بی تپیش بی ترانه
خسته خسته ام... از فراق و انتظار
از سکوت هر شب کنج خانه
خسته خسته ام...از شنیدن قصه های عاشقانه
ازدلدادگیهای صادقانه و رویاهای کودکانه
خسته خسته ام...از عشقی که شد همبستر کینه های ابلهانه
