Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker  free hit counter
Ebtihaj Lover of Ebtihaj برای کسی که از همه بیشتر دوستش دارم - موضوع عاشقانه ترین کلمات

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : شنبه 1 تیر ماه سال 1387 در ساعت 10:52 AM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : عشق بعد از نه ماه دوری

سلام.

دوستان گلم.

امیدوارم همه در حفظ و پناه پروردگار باشید.

دیگر هیچ گفتنی خاصی نداشتم.... البته میخواستم این برگه خود را بروز کنم.

البته بعد از نه ماه و ۲۰ روز دوری در این ایام در نزد عشق نازنینم قرار دارم و در اوج مسرت و سرور نهایتاْ منزه و پاکیزه هم قرار داریم..... از همه شما دوستان عزیز خواهشمندم تا برای ما دو دل داده صادق دعا نمائید تا الله ما را بزودی با هم بپیوندادند و عشق ما کامران و سرخرو گردد.

آمین

با امید دعا های مخلصانه شما دوستان قشنگ

دوست و دوست دار شما

ابتهاج



زمان ثبت : سه شنبه 14 خرداد ماه سال 1387 در ساعت 7:07 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : *... ::: عشق ::: ...*

Persian : View > Encoding > Arabic (Windows)


*... ::: عشق ::: ...*

... !عشق مقدس ، حس غریب دل توست ، شاید! ... ، حس غریب دل الوهی من ، دل مسیحائی تو ، دل ملکوتی ما ، همین

از شبنم عشق ، خاک آدم گِل شد .. شوری برخاست ، فتنه ای حاصل شد صد نشتر عشق بر رگ روح زدند .. یک قطره فرو چکید و نامش دل شد





زمان ثبت : سه شنبه 14 خرداد ماه سال 1387 در ساعت 2:14 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : آهنگ زیبا

سلام دوستان قشنگ و مهربانم.

امروز یک آهنگ زیبایی را پس زمینه عشق خانه خود ساخته ام...

امیدوارم خوشتان بیاید....



زمان ثبت : یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387 در ساعت 3:01 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : همه عاشقانه های امروز

حالا من یه گوشه تنهام با یه عکس یادگاری
رفتی بی وفا و گفتی که  منو دوسم نداری
حالا باز دوباره بارون می خوره رو تن  شیشه
اخه چی کم شده از تو که می ری واسه همیشه
عزیزم دنیا کوچیکه تو بگو اخه کجایی
یاد تو می افتم هر وقت
هی می گم جای تو خالی
هی میگم جای تو خالی
تو شبای پر ستاره
دل من هواتو داره
یاد من می مونه نیستی
بودنت خواب و خیاله
روی بام خاطراتت من کبوتر شدم اما
با یه سنگ نفرت تو پریدم از بوم دنیا
حالا بعد رفتن تو من یه گوشه ای نشستم
هی می گم کجایی اخر اخه من دل به کی بستم
دیگه خسته ام از این عشق خیالی
هی میگم جای تو خالی
هی میگم جای تو خالی

 


خیلی ساده پا گذاشتی توی قاب این نگاه

اومدی زندگیمو رنگ بزنی رنگ سیاه

خیلی وقته که دیگه قرارامون یادت می ره

غزلای نا سروده توی سینم می میره

خیلی وقته که دیگه با خاطره سر می کنم

گلای شقایق و با کینه پر پر می کنم

دیگه تو خونه ی دل هیشکی هویدا نمی شه

اخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه

خیلی وقته چشامو دوختی به انتهای راه

من شدم پلنگ قصه ات تو شدی شبیه ماه

خیلی وقته رد پام رو ماسه ها تنها می رن

دیگه مرغ عشقا هم توی قفس زود می میرن

خیلی وقته که پشیمونی خودم خوب می دونم

ولی من تنها دیگه تا اخر خط می مونم

دیگه مریم سپیدم هیچ کجا وا نمی شه

اخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه


ته قلبش یه چیزی انگاری داد می زنه

یه چیزی مثل سکوت داره فریاد می زنه

تو وجودش همه چی رنگ درده به خدا

همه چی مثل یه مرگ تنگ و سرده به خدا

گوشه ی نگاه اون رنگ بی کسی داره

اسمون زندگیش با غریبی می باره

وقتیکه غربت زرد جدایی یادش می یاد

دلش از بی کسی ها یه دل سیر گریه می خواد

اخه قلب اون دیگه طاقت ضربه نداره

خرده های ارزوش بیشتر از این نمی شکنه

دیگه اون دل سپیدش عاشقی نمی شناسه

عشق که هیچی نمی خواد که زندگی رو بشناسه

چشمای اسمونیش با اشک و اه اجین شده

اسیر یه زندگی تلخ و اتشین شده

نه دیگه عشق و تو ژرفای نجابت می بینه

نه دیگه غریبی رو تو اوج غربت می بینه

اخه اون که با وفاش بود رفت و بی وفا یی کرد

اون که عاشق نگاش بود هوس جدایی کرد

اون دیگه ادمارو کوههای سنگی می بینه

همه ی رنگای ابی رو دو رنگی می بینه

دیگه هیچ صداقتی رو از زبون هیچ کس باور نداره

می دونه تنها باید گریه کنه دیگه یاور نداره

دیگه اون عاشقه قصه های عاشقی و عشق

عشق و حتی توی حرف و قصه باور نداره


گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمی شه

اگه دستامو بگیری از غرورت کم نمی شه

ساکت و صبوری عاشق وقتی حوصله نداری

پیش حرفای دل من حرف عشق و کم می یاری

لحظه ها تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من

کاش چشمات یه جاده می زد از دل تو تا دل من

ای که لحظه ها مو بردی تو خیالت به اسیری

نکنه بیای دوباره بونه ی تازه بگیری

من سبد سبد صداقت به دل تو هدیه کردم

نکنه می خوای بگی که می رمو بر نمی گردم

خوب می دونی نمی تونم بی چشات دووم بیارم

ولی از اون دل سنگت گله دارم گله دارم


خسته خسته ام ... از زمانه

از صدایه گریه های بی بهانه

خسته خسته ام...از عبور لحظه ها

از لحظه های بی تپیش بی ترانه

خسته خسته ام... از فراق و انتظار

از سکوت هر شب کنج خانه

خسته خسته ام...از شنیدن قصه های عاشقانه

ازدلدادگیهای صادقانه و رویاهای کودکانه

خسته خسته ام...از عشقی که شد همبستر کینه های ابلهانه

 

 




زمان ثبت : یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387 در ساعت 2:58 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : نمی دونی معنیه دل بستنودر اوج باور

من باید چیکار کنم تا تو به باور برسی

دردم رو به کی بگم ای که برایم نفسی

 

نتونستم که بفهمم واسه چی دلواپسی

تو خیال نکن که جای تورو میگیره کسی

 

تو با یک بهت غریبانه ی معصوم

تو با یک نگاه عاشق ولی مظلوم

 

نمی دونم این گناه چه کسی بود

که به ناباوری عشق شدی محکوم

 

پشت یک ابر سیاه نمی شه خورشید رو دید

در مه آلوده ی شب آخر جاده رسید

 

وقتی از نا باوری قلب توپژمرده شد

سخته....از دریای عشق حتی یک قطره چشید

 

 




زمان ثبت : یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387 در ساعت 2:57 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : دارم از یاد تو می رم؟!

 

مثل برکه ای که توش ماهی نباشه

مثل ساقه ای که از ریشه جداشه

مثل چشمی که بره زیارت خواب

مثل نقشی که بشینه بر لب آب

.....

.....

دارم از یاد تو می رم؟!

.....

با نگاه سر به زیرم

با دل با تو اسیرم

منی که برات می میرم

غم دوریت کرده پیرم

.....

.....

دارم از یاد تو می رم؟!

.....

مثل کاری شدن زهر کشنده

مثل جاری شدن رود رونده

به سبک بالی پرواز پرنده

به گریز پایی آهوی دونده

.....

.....

 

دارم از یاد تو می رم؟!

 

                    دارم از یاد تو میرم...........



زمان ثبت : یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387 در ساعت 2:56 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : ومن در میان اغوشت ارام و پر معنا بگویم دوستت دارم

گریه میکنم و اشکهایم را به تو هدیه

میکنم به تو که دارو ندار من در این

دنیایه پوچ بودی ولی تو هم در گذر

زمان منو تنها گذاشتی و رفتی حالا من

مانده ام و دل طوفانیم کاش میشد یک

باردیگر صدایت کنم وتو در میان تمام

غمها و دل مشغولیت هایت زیبا و

عاشقانه پاسخم دهی کاش میشد یک بار

دیگر مرا دراغوش بگیری ومن در میان

اغوشت ارام و پر معنا بگویم دوستت دارم



زمان ثبت : چهارشنبه 8 خرداد ماه سال 1387 در ساعت 7:29 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : کلمات خیلی زیبا

از بچگی هر اتفاق خوبی که میخواستم بیافته و نمی افتاد  یا هر اتفاق بدی که میخواستم نیافته و می افتاد..همیشه یه حرفی تو گوشم بود که میگفتن ..لابد یه خیری در کار بوده...

بعد فکر میکردم آخه این که مثلا من مریض بشم و فلان روز نتونم برم تولد بهترین دوستم و اون ازم دلگیر بشه چه خیری درش میتونه باشه ...بعد میفهمیدم که آره اگه اون زمان اون دوستی ادامه پیدا میکرد ..ممکن بود تو آینده ی من چه اثر منفی داشته باشه..یا حتی قبول نشدن تو یه رشته ای که بیشتر دوست داشتم ولی الان میفهمم اگه قبول شده بودم..سرنوشتم به کل با الان فرق داشت و بدترینش این که  شاید  از داشتن دوستای خوبی مثل شما در گروه روزنه محروم میشدم...

پس ایمان دارم به این که خدا منو دوست داره و اگر گاهی اوقات مسائلی بر وفق مرادم نیست..مسلما صلاح من در آن است.....   

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل       شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
 




ادامه مطلب ...


زمان ثبت : چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387 در ساعت 3:39 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : دوست و دوستدارت: خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من

 حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی

 یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه

شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.


وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم

چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو

 خیلی مشغول بودی.

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی

 جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.

خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و

در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

 تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم

 که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار

 هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی

 که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی

 و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون

را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت

 زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر

نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را

کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛

و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی.

بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی

 و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در

کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش

را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگرانصبورباشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان

دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.


 خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم

منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم

 به من وقت بدهی.


آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،

می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...


                                                                دوست و دوستدارت: خدا
برگرفته از: تنهاتر از تنهاترین تنهای دنیا


زمان ثبت : سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 7:07 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : عاشقانه های امروز

گفتـــــی دلــــت بــــــا دیگـــــــری است؟ در نگاهت عشق مــن خــــاکستری است؟ خـــــود بسی بهتـــــر نگویم مـــــن تــــرا ایــــن سکوت مــــن کلام بهتری است

 
مهم نیست در عشق به وصال برسی, مهم این است که لیاقت تجربه کردن یک عشق پاک را داشته باشی
 
چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟ پیله ات را بگشا ، تو به اندازه یک پروانه زیبایی
 
دوست داری بگم می‌خوام هر روز با صدات بیدار شم . بعد بگم با ساعتم بودم. دوست داری بگم چرا رفتی بعد بگم با برق بودم . دوست داری بگم هر جا باشی پیدات می‌کنم بعد بگم با ذسته کلیدم بودم . دوست داری بگم دوست دارم بعد فکر کنی ....... . نه دیگه . ایندفعه با خودت بودم .
 
رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده مثل یک مهمانی که به آخر می رسد و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟ این رسم زندگیست پس تنها آواز بخوان
 
اگر شبی فانوس نفسهای من خاموش شد ، اگر به حجله آشنایی ، برخوردی وعده ای به تو گفتند ، کبوترت در حسرت پرکشیدن پر پر زد ! تو حرفشان راباورنکن ! تمام این سالها کنارمن بودی ! کنار دلتنگی دفاترم ! درگلدان چینی
 
دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنیم
 
آنجه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور میشوی آنجه را که دوست نداری تحمل کنی . همیشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمی کند حتی اگر تو او را فراموش کرده باشی
  
): نگاهت را به کسی دوز که قلبش برای تو بتپه چشمانت را با نگاه کسی اشنا کن که زندگی را درک کرده باشه سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپشهای قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه اما عاشق کسی باش که تک تک سلولهای بدنش تقدس عشق را درک کند

 



زمان ثبت : سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 11:02 AM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : تولد یک اشک
 
دیری­ست به انتظار نشسته­ای! انتظاری سخت و کشنده !
انتظارت سرمی­رسد ! او را می­بینی که چه غریبانه دست در دست رقیب، خرامان دور می­شود و رفته رفته صدای قهقهه مستانه­شان در فضای شالیزار می­پیچد !
انتظارت سرمی­رسد ! می­چکی و زیر پای عابران به فنا می­رسی !
آخرین عبارت من فدای قامت تو !
ای اشک خونین ! تولّدت مبــارک !


زمان ثبت : سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 11:01 AM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : عاشقانه ترین کلمات امروز

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر....

ولی از همه دردناکتر این است که : ندانی باید صبر کنی یا فراموش....!؟
------------------------------
روزگار اما با ما وفا نداشت... طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت... بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس... حسرت و رنج فراوان بود و بس
-----------------------------
خنده دل بینی و از گریه دل غافلی.....خانه ما اندرون ابری و بیرون آفتابی
----------------------
تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد که چه دردی دارد خوردن خنجر از دست عزیزان ،  از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی
----------
نمیخواهم به جز من دوستدار دیگری باشی. برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی
نمیخواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی.. نمیخواهم کسی یارت شود در پهنه هستی
نمیخواهم کسی نامش بر لبهای تو بنشیند. نمیخواهم کسی امروز با یار من سخن گوید.
اگر چه قاصد من باشد و پیغام من گوید
-------------------------------------
در عرض یک دقیقه می شود یک نفر را خرد کرد. در یک ساعت می شود یکی را دوست داشت. در یک روز می شود عاشق شد. ولی یک عمر طول می کشد تا کسی را فراموش کنی
--------------------------------------
گر خواهی نشوی آلت دست همه کس.... سعی کن تا که نگردی تو گرفتار هوس
-----------------------------
دل از رفتنت اگر چه شاکی ست... دوست دارمت به هر چه پاکی ست
---------------------------------------------
او رفت.... من خودم از او خواستم برود برای همیشه.... ولی بعد از رفتن او بود که احساس کردم ... دیگر هیچ کس را نمی توانم واقعا مثل او دوست داشته باشم.
------------------------------
فراموش نمی کنم.... فراموش نمی کنم با آن چشمهای شیطانی تنم را لمس می کرد، نوازش دستهای کثیفش روحم را آزار می داد. نفسش بوی تعفن می داد. لبهایش گرمایی نفرت انگیز داشت. با هر بوسه احساس می کردم به من خیانت شده ، بارها خواستم فرار کنم ، ولی زندانی اش بودم . من محکوم بودم به او تن بسپارم ، محکوم به هرزگی ... داشتم تاوان می دادم. تاوان فراموش کردن آدمیت، فراموش کردن معصومیت دخترانه ام... معصومیت دخترانه ام.......
----------------------
داروها و دوستیها هر دو مشکلات را حل می کند. تنها تفاوتشان در این است که دوستی هیچ وقت تاریخ انقضاء و بها و اندازه ندارد
---------------------
با تو هستم.. آری با تو ... تو که فکر می کنی من در جدایی از تو بهترین لحظات را دارم... بدان گاهی وقتها به زور و جبر روزگار مجبور به جدایی هستیم... مجبور به جدایی... فقط خدا می داند در این جدایی اجباری چه بر روز روح و قلب و جسم من آمده... باور کن مجبور بودم.... چاره ای دیگر نبود. راه حل دیگری پیدا نکردم. باور کن مجبور بودم.. نباید مرا سنگدل و بی رحم بخوانی. نباید فکر کنی ... حتی برای لحظه ای فکر کنی فرد دیگر جایت را گرفته.. من بعد تو در به روی همه دنیا و آدمهایش برای همیشه بستم... بعد تو من از زندگی کردن انصراف دادم.فقط با یاد و نام و خاطرات با تو بودن به زندگی ادامه می دهم تا شاید...!؟ راهی جز جدایی نبود.باور کن تا همیشه همیشه دوستت دارم و تو تنها «...» هستی.
به قول مهستی (خدا رحمتش کند):شاید اگر دائم بودی کنارم. یک روز می دیدم که دوستت ندارم. میخوام بروم که تا ابد بمونم. سخته برای هر دومون می دونم. فکر نکنی دوری و اینجا نیستی.قلب من اونجاست تو تنها نیستی......رفتن من شاید یه امتحانه واسه شناخت تو در این زمونه. غصه نخور زندگی رنگارنگه. یه وقتهایی دور شدن هم قشنگه....
-----------------------------------
سربلندی گر تو خواهی با همه یکرنگ باش.... قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است
---------------------------------
او می گفت: یادم باشه که یادت باشه که یادم بیاری که یادت بدهم که یاد بگیری که یادم بیاری که همیشه به یادتم و یادت هیچ وقت از یادم نمی رود. این را یادت نره......... (اما  چه زود او مرا از یاد برده برای همیشه)
----------------------------------------
با خود عهد بستم فراموشت کنم، نفس هایم را در سینه حبس کردم، پرده ای سیاه به یادت آویختم، زندگی را فراموش کردم. خاطراتت را ناباورانه به دور ریختم.... اما نشد ... باور کن نشد فراموشت کنم
-------------------------------------
در حیرتم از مرام این مردم پست... این طایفه زنده کش ، مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش ز جفا... تا مرد به عزت ببرندش سر دست
-----------------------
لیلی شبی به مجنون زد اس ام اس، که آخر تا به کی تأخیر و فسفس
اگر عقدم نخوانی سال جاری، روم تهران شوم دختر فراری
-----------------------------
شب و روزها را در آرامشی مرموز می گذرانم... آرامش قبل طوفان است.... می دانم .... می دانم دلم بیشتر برایت تنگ می شود
---------------------------------
هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و دوباره شروع کند
اما همه می توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند
------------------------------------
مشکلات به سبکی هوا، عشق به عمق اقیانوس، دوستی به محکمی الماس، موفقیت به درخشانی طلا... اینها آرزوهای من برای شماست.
ابتهاج


زمان ثبت : سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 11:00 AM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : باتو هستم ای مسافر

باتو هستم ای مسافر 
ای به جاده تن سپرده
ای که دلتنگی غربت
منواز یاده تو برده
هنوزم هوای خونه
عطر دیدار تو داره
گل به گل گوشه به گوشه
تو رو یاد من می یاره
با تو من چه کرده بودم
که چنین مرا شکستی
بی وداع و بی تفاوت
سرد و بی صدا شکستی
به گذشته برمیگردم
به سراغ خاطراتم
تازه میشم از دوباره
از کتاب خاطراتم
به تو میرسم همیشه
در نهایت رسیدن
هرکجا باشی و باشم
به تو برمیگرده حتماً
این تویی همیشه من
تویی آیننه تقدیر
با همه شکستن از تو
نیستم از دست تو دلگیر

                                                                                     

 



زمان ثبت : سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 10:59 AM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : دوستت دارم
اوایل کوچک بود.یعنی من این طور فکر می کردم.اما بعد بزرگ و بزرگتر شد.آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد.حجم اش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگتر از دل می شود، می ترسم.از چیزهایی که برای نگاه کردشان- بس که بزرگ اند- باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در"دوستت دارم" خلاصه اش کنم،به شدت ترسیده ام.از حقارت خودم لج ام گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روح ام.
فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند.به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آنقدر که من مقهور آن شدم.آنقدر که وسعت اش از مرزهای "دوست داشتن" فراتر رفت.آنقدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند.اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم .تا گوی داغ را،برای لحظه ای هم که شده،بیندازم روی زمین.


زمان ثبت : سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 10:44 AM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : برای او که می داند!

از تو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟

از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟

در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند، جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم

ترانه می خواند؟

در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هریک به سویی می گریزند، جز تو چه کسی شمعی در

 دلم روشن می کند؟

خوبا!

مرا به خاطر همه نامه هایی که برای تو ننوشتم، ببخش!

مرا به خاطر همه آوازهایی که برای تو نخواندم، ببخش!

مرا به خاطر همه لبخندهایی که زندانی کردم و از تو دریغ داشتم، ببخش!

من می توانستم در یک بعدازظهر زیبا شاخه ای گل به تو هدیه دهم، اما پاییز اجازه نداد

من می توانستم کوزه هایت را پر از موج کنم، اما طوفان از راه رسید و موجها را با خود برد/

من می توانستم در یک صبح تازه و معطر سرم را روی شانه هایت بگذارم و گریه کنم، اما غرورم نگذاشت.

 

بهترینا!

صدایم را ببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش!

از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟

از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم؟

ابتهاج



زمان ثبت : دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 8:19 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : "مرا به یاد داشته باش

دوباره باز کنار دریا, تنهای تنها, قایق هایی را نگاه می کنم که با رقص موج رویاهای دست نیافتنی عاشقان دلباخته رو یدک می کشند و من از سپیده تا غروب دنبال قایقی می گردم که رویاهای مرا سوار کرده و به اقیانوس های دور می برد تا شاید با اشک ریختن و گریه کردن بتوانم راضی اش کنم تا مرا هم به همراه رویاها یم از اینجا ببرد و در آن اقیانوس های دور با خاطراتی از گذشته و رویاهای زیبا زندگی کنم و در دل اقیانوس جایی را برای خود پیدا کنم چون همه می گویند : دل اقیانوس همانند دل عاشق وسیع است و در آن همه می توانند برای خودشان و غم و اندوه هاشان جایی پیدا کنند و اقیانوس با دل وسیعش عاشان را درک می کند
اما اکنون که غروب است و من در ساحل نسشته و با دیدن زیبایی غروب دریا تو را به یاد آوردم می گویم در خرابه ای از دل تنگ تو جایی داشتن بهتر از قصری زیبا و بزرگ در دل اقیانوس است
و در این لحظه با خود عهد می کنم که خرابه ی دل تو را, حتی اگر خرابه ای از تنفر باشد با هیچ چیز عوض نکنم مگر اینکه احساس کنم که با بودن من تو در آزاری و از زندگی محرومی
آنگاه که چنین احساسی کنم به تو قول می دهم تا از دیار تو به دور دست ها سفر کنم , تا تو دریابی که برای تو از دیار که سهل است از جان خواهم گذشت
اما همیشه در این اندیشه ام که
 

ای کاش به جای اقیانوس تو مرا درک می کردی
"مرا به یاد داشته باش


زمان ثبت : دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 7:38 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .

اگر  می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت،
بهانه ای برای زیستن ندارد.


ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت
دارم

همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را...  قلبت را...  حرفت را...


اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش
را دوست می دارد.


کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .

 .



زمان ثبت : شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 7:58 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : ابرو ابریشم و عشق...
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم " لطیف "را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم .خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم.بس که لطیف بودم ،توی مشت دنیا جا نمی شدم .اما زمین تیره بود .کدر بود. سفت بود و سخت .دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.من سنگ شدم و سد و دیوار .دیگر نور از من نمی گذرد، دیگر آب از من عبور نمی کند .روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ،چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام.گریه نمی کنم تا تمام نشود ،می ترسم بعد از آن از چشمانم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک، سنگ ریزه شود و روح سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دلهای نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم ،وقتی سراپا کدریم، به چشم می آییم و دیده می شویم، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد،ناپدید می شود.
یا لطیف! کاشکی دوباره ،مشتی ،تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می ورزیدم وناپدید می شدم،مثل هوا که ناپدید است ،مثل خودت که ناپیدایی...
یا لطیف! مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...


زمان ثبت : شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 7:57 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : شریعتی:اگر عشق دوام یابد،به ابتذال میکشد
----------------------
عاشق تنها
امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...
-------------------------------
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است , معیار مهرورزی مان سنگ بودن است , دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است ؟ اصلا کدام احمق از این عشق راضی است
------------------------------------------
رفیقان این زمان لاف از رفاقت میزنند..در حریم عاطفه نقش شقاوت میزنند 
 مردمی نامردمند و سخت لبریز از ریا..باهمه بی ریشگی دم از اصالت میزنند
 -------------------------------
عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی عشق آن است که پیوسته به یادش باشی
-----------------------------------------------------------------
خنده بهانیست برای شادی، لحظه هایتان سرشار از این بهانه


زمان ثبت : شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 7:56 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : بر روی آب که رسیدی، خوش باش، رقص کن، مست باش!

راستی!
در بازیت برروی آب، حواست بر دوردست ها نیز باشد.
قایقی خواهد آمد
با پارو های آبی رنگ بر روی آب
و در روی آن دخترکی سپید را خواهی دید که پیراهن سرمه ای بر تن دارد و
گیسوانش را در معبر عطر و باد های خوشبوی دریا رها کرده است.
سراغ تو اگر آمد،
مهربان باش
ناز مکن.
سلامت می کند
پاسخش ده.
دست بر آب می برد، نازت می کند و تو را می چیند.
تو را که چید،
ناراحت نباش
اخم مکن
چرا که او دیگر بزرگ شده است.
چرا که او دیگر راز گل ها را می فهمد.
چرا که او دیگر زیبا شده است.

او تورا خواهد بویید و بوسه بر لبهای سرخت خواهد زد و در میان گیسوان گندمیش-
[ بر تو جای خواهد داد. و تو را خواهد کاشت،]
برای آغازی دیگر
و این آن لحظه ای است که دیگر آفتاب نگران تو نیست و
تو دیگر نگران آفتاب نیستی.

راستی!
سراغ مرا اگر از تو گرفت،
بگو، «نمی شناسمش!»

بگو فقط یک بار در کوچه های تنهایی اقیانوس دیدمش،
همین وبس.



زمان ثبت : پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 5:28 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : وچه معبر ظریفی است ابتهاج عزیز
www.hamtaraneh.com
 
 
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
گاه زخمی که به پاداشته ام
زیروبم های زمین را به من اموخته است
گاه در بستر بیماری من
حجم گل چندبرابر شده است
وفزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
وچه معبر ظریفی است ابتهاج عزیز وچه نیک تعبیر میکند هذیان تب الوده شبهای بیماری را


زمان ثبت : شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 8:15 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : عشق مثل ساعت شنی میمونه ..
گفتم ای خوبم به فریادم برس
افتاده ام از پا ولی باور نکردی
گفتم از نامهربان بودن
پشیمان می شوی فردا ولی باور نکردی
گفتم از ناباوری مردم بیا و باورم کن
کم کن آزرم که میمانی تک و تنها ولی باور نکردی
اشک من را دیدی و خندیدیو خونسرد رفتی
سوختنها را تماشا کردی و
پر پر زدنها را ولی باور نکردی
من به تو خوبی نمودم تو بدی کردی به من
گفتم ای غافل ندارد ارزشی دنیا
ولی باور نکردی
***
 
البرت اینشتین میگیه : عشق مثل ساعت شنی میمونه همزمان که قلب رو پر میکنه مغز رو خالی میکنه
***


زمان ثبت : شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 8:14 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : می خوام بخونم اما...
خواستم برم از اینجا
اما پاهام نیومد
پامو بردم ولی حیف
 دلم باهام نیومد
دیدم ولی دل من
با رفتنم شکسته
فکر کرده بر می گردم
باز منتظر نشسته
فکر کرده بر می گردم
باز منتظر نشسته
گفتم دل دیوونه
کی قدرتو می دونه
وقتی نباشی باز هم
کی منتظر می مونه
برای موندن من
دیگه نمونده جایی
می خوام بخونم اما
واسم نمونده نایی
***


زمان ثبت : شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 8:11 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : حرف دل
آرام آرام روزهایم می گذرند و لحظات و ثانیه هایم را یکی یکی می بازم و می بینم که شیرین ترین اوقات یک عمر را به اندیشیدن لحظه ای حماقت حراج می کنم، حماقت دوست داشتن و حماقت ابراز کردن و ابراز دوست داشتن گناه نابخشودنی است که تا مرتکب بدان نشده باشیم نخواهیم درک کرد ازین رو که قیمت ابراز را از قیمت خود باید پرداخت و هرچه خرج کنیم از قیمت خودمان کسر کرده ایم و این واقعیتی است که یا نباید تجربه اش کرد و یا اگر راه  به خطا رفتیم حتی ناخواسته می بایست تاوانش را نیز بپردازیم ، و چه وحشتناک است فکر کردن و اندیشیدن و پی بردن به مفهومی که بدان ایمان داشته بودیم و حال می سنجیم که نه ! این گونه نبوده و همه صفات نیک وقتی خوب است که اتفاقا ً خالص نباشند و در هر کدام از آنها به قدر کفایت و به اندازه ی شرایط ناخالصی داشته باشند و تردید نکنید که اینها هستند . همان گونه که شکر بی انتظار وجود نداشته و اگر بنده بداند که خدایش نخواهد داد به همان داده نیز شکر نخواهد کرد ، دیروز را در پی کودکی باختیم و امروز را در پی چاره سازی اوقات از دسترفته و فردا را هم که کسی ندیده که شاید هم نباشد ، و چه قدر جالب است که همه نگرانند و من بی خبر که همه دوستم دارند و من بی خبر که همه یارند و من بی خبر که شاید او نیز رفاقت کرده است و من بی خبرم ، ولی به جرم سکوتش نمی بخشمش و به اشد مجازات تا عبد زندانی قلبم خواهمش کرد و خود را نیز نخواهم بخشید و سوز جدایی را به چشمانم خواهم ریخت تا درس عبرتی شوم برای عبرت نیافتگان و این حکم به شرط عاقل شدن باطل شود تا بدانیم که به هر کوی از سر دل نباید رفت و یادمان باشد هرچند نا چیز ولی عقل و جسارت و خودخواهی را همواره جیره داشته باشیم که در نهایت پا قلم شده، با کاسه گدایی چه کنم چه کنم بر سر چهار راه تنهایی وجب به بخت از دست داده نزنیم
.
.
.
حرف دل :
همیشه دلیل شادی کسی باش نه قسمتی از شادی او ، و همیشه قسمتی از غم کسی باش نه دلیل او.


زمان ثبت : شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387 در ساعت 5:14 PM
نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج     موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : گفتم  و گفتی...
 گفتم نرو پر پر میشم........
گفتی میخوام رها باشم........
گفتم آخه عاشق شدم........
گفتی میخوام تنها باشم........
گفتم دلم گفتی بسوز........
گفتم یه عمری باز هنوز........
گفتم پس عمرم چی میشه........
گفتی حدر شد شب و روز........
گفتم آخه داغون میشم........
گفتی به من خوش میگزره........
گفتم بیا چشمام به تو........
گفتی آخه کی میخره........
گفتم منو جسم میدیدی........
گفتی آره بی قیمتی........
گفتم یه روز کسی بودم........
با من نکن بی حرمتی........
گفتم صدام میمیره باز........
گفتی به درد بسوز بساز........
گفتم حالا که پیر شدم........
گفتی که از تو سیر شدم........
گفتم تمنّا میکنم ........
گفتی میخوام خوردت کنم........
گفتم بیا بشکن تنو........
گفتی فرمواش کن منو...