نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج موضوع : عاشقانه ترین کلمات
عنوان : عشق بعد از نه ماه دوری

![]() |
![]() |
![]() |
سلام.
دوستان گلم.
امیدوارم همه در حفظ و پناه پروردگار باشید.
دیگر هیچ گفتنی خاصی نداشتم.... البته میخواستم این برگه خود را بروز کنم.
البته بعد از نه ماه و ۲۰ روز دوری در این ایام در نزد عشق نازنینم قرار دارم و در اوج مسرت و سرور نهایتاْ منزه و پاکیزه هم قرار داریم..... از همه شما دوستان عزیز خواهشمندم تا برای ما دو دل داده صادق دعا نمائید تا الله ما را بزودی با هم بپیوندادند و عشق ما کامران و سرخرو گردد.
آمین
با امید دعا های مخلصانه شما دوستان قشنگ
دوست و دوست دار شما
ابتهاج



سلام دوستان قشنگ و مهربانم.
امروز یک آهنگ زیبایی را پس زمینه عشق خانه خود ساخته ام...
امیدوارم خوشتان بیاید....
حالا من یه گوشه تنهام با یه عکس یادگاری
رفتی بی وفا و گفتی که منو دوسم نداری
حالا باز دوباره بارون می خوره رو تن شیشه
اخه چی کم شده از تو که می ری واسه همیشه
عزیزم دنیا کوچیکه تو بگو اخه کجایی
یاد تو می افتم هر وقت
هی می گم جای تو خالی
هی میگم جای تو خالی
تو شبای پر ستاره
دل من هواتو داره
یاد من می مونه نیستی
بودنت خواب و خیاله
روی بام خاطراتت من کبوتر شدم اما
با یه سنگ نفرت تو پریدم از بوم دنیا
حالا بعد رفتن تو من یه گوشه ای نشستم
هی می گم کجایی اخر اخه من دل به کی بستم
دیگه خسته ام از این عشق خیالی
هی میگم جای تو خالی
هی میگم جای تو خالی

خیلی ساده پا گذاشتی توی قاب این نگاه
اومدی زندگیمو رنگ بزنی رنگ سیاه
خیلی وقته که دیگه قرارامون یادت می ره
غزلای نا سروده توی سینم می میره
خیلی وقته که دیگه با خاطره سر می کنم
گلای شقایق و با کینه پر پر می کنم
دیگه تو خونه ی دل هیشکی هویدا نمی شه
اخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه
خیلی وقته چشامو دوختی به انتهای راه
من شدم پلنگ قصه ات تو شدی شبیه ماه
خیلی وقته رد پام رو ماسه ها تنها می رن
دیگه مرغ عشقا هم توی قفس زود می میرن
خیلی وقته که پشیمونی خودم خوب می دونم
ولی من تنها دیگه تا اخر خط می مونم
دیگه مریم سپیدم هیچ کجا وا نمی شه
اخه عصر اهنه عشق دیگه پیدا نمی شه

ته قلبش یه چیزی انگاری داد می زنه
یه چیزی مثل سکوت داره فریاد می زنه
تو وجودش همه چی رنگ درده به خدا
همه چی مثل یه مرگ تنگ و سرده به خدا
گوشه ی نگاه اون رنگ بی کسی داره
اسمون زندگیش با غریبی می باره
وقتیکه غربت زرد جدایی یادش می یاد
دلش از بی کسی ها یه دل سیر گریه می خواد
اخه قلب اون دیگه طاقت ضربه نداره
خرده های ارزوش بیشتر از این نمی شکنه
دیگه اون دل سپیدش عاشقی نمی شناسه
عشق که هیچی نمی خواد که زندگی رو بشناسه
چشمای اسمونیش با اشک و اه اجین شده
اسیر یه زندگی تلخ و اتشین شده
نه دیگه عشق و تو ژرفای نجابت می بینه
نه دیگه غریبی رو تو اوج غربت می بینه
اخه اون که با وفاش بود رفت و بی وفا یی کرد
اون که عاشق نگاش بود هوس جدایی کرد
اون دیگه ادمارو کوههای سنگی می بینه
همه ی رنگای ابی رو دو رنگی می بینه
دیگه هیچ صداقتی رو از زبون هیچ کس باور نداره
می دونه تنها باید گریه کنه دیگه یاور نداره
دیگه اون عاشقه قصه های عاشقی و عشق
عشق و حتی توی حرف و قصه باور نداره
گریه کردم تا بدونی زندگی بی غم نمی شه
اگه دستامو بگیری از غرورت کم نمی شه
ساکت و صبوری عاشق وقتی حوصله نداری
پیش حرفای دل من حرف عشق و کم می یاری
لحظه ها تلخ و حقیرن وقتی قهری با دل من
کاش چشمات یه جاده می زد از دل تو تا دل من
ای که لحظه ها مو بردی تو خیالت به اسیری
نکنه بیای دوباره بونه ی تازه بگیری
من سبد سبد صداقت به دل تو هدیه کردم
نکنه می خوای بگی که می رمو بر نمی گردم
خوب می دونی نمی تونم بی چشات دووم بیارم
ولی از اون دل سنگت گله دارم گله دارم
خسته خسته ام ... از زمانه
از صدایه گریه های بی بهانه
خسته خسته ام...از عبور لحظه ها
از لحظه های بی تپیش بی ترانه
خسته خسته ام... از فراق و انتظار
از سکوت هر شب کنج خانه
خسته خسته ام...از شنیدن قصه های عاشقانه
ازدلدادگیهای صادقانه و رویاهای کودکانه
خسته خسته ام...از عشقی که شد همبستر کینه های ابلهانه

من باید چیکار کنم تا تو به باور برسی
دردم رو به کی بگم ای که برایم نفسی
نتونستم که بفهمم واسه چی دلواپسی
تو خیال نکن که جای تورو میگیره کسی
تو با یک بهت غریبانه ی معصوم
تو با یک نگاه عاشق ولی مظلوم
نمی دونم این گناه چه کسی بود
که به ناباوری عشق شدی محکوم
پشت یک ابر سیاه نمی شه خورشید رو دید
در مه آلوده ی شب آخر جاده رسید
وقتی از نا باوری قلب توپژمرده شد
سخته....از دریای عشق حتی یک قطره چشید
مثل برکه ای که توش ماهی نباشه
مثل ساقه ای که از ریشه جداشه
مثل چشمی که بره زیارت خواب
مثل نقشی که بشینه بر لب آب
.....
.....
دارم از یاد تو می رم؟!
.....
با نگاه سر به زیرم
با دل با تو اسیرم
منی که برات می میرم
غم دوریت کرده پیرم
.....
.....
دارم از یاد تو می رم؟!
.....
مثل کاری شدن زهر کشنده
مثل جاری شدن رود رونده
به سبک بالی پرواز پرنده
به گریز پایی آهوی دونده
.....
.....
دارم از یاد تو می رم؟!
دارم از یاد تو میرم...........
گریه میکنم و اشکهایم را به تو هدیه
میکنم به تو که دارو ندار من در این
دنیایه پوچ بودی ولی تو هم در گذر
زمان منو تنها گذاشتی و رفتی حالا من
مانده ام و دل طوفانیم کاش میشد یک
باردیگر صدایت کنم وتو در میان تمام
غمها و دل مشغولیت هایت زیبا و
عاشقانه پاسخم دهی کاش میشد یک بار
دیگر مرا دراغوش بگیری ومن در میان
اغوشت ارام و پر معنا بگویم دوستت دارم
از بچگی هر اتفاق خوبی که میخواستم بیافته و نمی افتاد یا هر اتفاق بدی که میخواستم نیافته و می افتاد..همیشه یه حرفی تو گوشم بود که میگفتن ..لابد یه خیری در کار بوده...
بعد فکر میکردم آخه این که مثلا من مریض بشم و فلان روز نتونم برم تولد بهترین دوستم و اون ازم دلگیر بشه چه خیری درش میتونه باشه ...بعد میفهمیدم که آره اگه اون زمان اون دوستی ادامه پیدا میکرد ..ممکن بود تو آینده ی من چه اثر منفی داشته باشه..یا حتی قبول نشدن تو یه رشته ای که بیشتر دوست داشتم ولی الان میفهمم اگه قبول شده بودم..سرنوشتم به کل با الان فرق داشت و بدترینش این که شاید از داشتن دوستای خوبی مثل شما در گروه روزنه محروم میشدم...
پس ایمان دارم به این که خدا منو دوست داره و اگر گاهی اوقات مسائلی بر وفق مرادم نیست..مسلما صلاح من در آن است.....
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من
حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی
یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه
شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم
چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو
خیلی مشغول بودی.
یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی
جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.
خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و
در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم
که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار
هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی
که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی
و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون
را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت
زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر
نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را
کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛
و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی
و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در
کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش
را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگرانصبورباشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان
دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم
منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم
به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،
می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
گفتـــــی دلــــت بــــــا دیگـــــــری است؟ در نگاهت عشق مــن خــــاکستری است؟ خـــــود بسی بهتـــــر نگویم مـــــن تــــرا ایــــن سکوت مــــن کلام بهتری است
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر....


باتو هستم ای مسافر
ای به جاده تن سپرده
ای که دلتنگی غربت
منواز یاده تو برده
هنوزم هوای خونه
عطر دیدار تو داره
گل به گل گوشه به گوشه
تو رو یاد من می یاره
با تو من چه کرده بودم
که چنین مرا شکستی
بی وداع و بی تفاوت
سرد و بی صدا شکستی
به گذشته برمیگردم
به سراغ خاطراتم
تازه میشم از دوباره
از کتاب خاطراتم
به تو میرسم همیشه
در نهایت رسیدن
هرکجا باشی و باشم
به تو برمیگرده حتماً
این تویی همیشه من
تویی آیننه تقدیر
با همه شکستن از تو
نیستم از دست تو دلگیر


از تو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟
از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد، بی آنکه سرزنشم کند؟
در روزهایی که ابرها بی وقفه بالای سرم راه می روند، جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و برایم
ترانه می خواند؟
در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هریک به سویی می گریزند، جز تو چه کسی شمعی در
دلم روشن می کند؟

خوبا!
مرا به خاطر همه نامه هایی که برای تو ننوشتم، ببخش!
مرا به خاطر همه آوازهایی که برای تو نخواندم، ببخش!
مرا به خاطر همه لبخندهایی که زندانی کردم و از تو دریغ داشتم، ببخش!

من می توانستم در یک بعدازظهر زیبا شاخه ای گل به تو هدیه دهم، اما پاییز اجازه نداد
من می توانستم کوزه هایت را پر از موج کنم، اما طوفان از راه رسید و موجها را با خود برد/
من می توانستم در یک صبح تازه و معطر سرم را روی شانه هایت بگذارم و گریه کنم، اما غرورم نگذاشت.

بهترینا!
صدایم را ببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش!
از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟
از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم؟
دوباره باز کنار دریا, تنهای تنها, قایق هایی را نگاه می کنم که با رقص موج رویاهای دست نیافتنی عاشقان دلباخته رو یدک می کشند و من از سپیده تا غروب دنبال قایقی می گردم که رویاهای مرا سوار کرده و به اقیانوس های دور می برد تا شاید با اشک ریختن و گریه کردن بتوانم راضی اش کنم تا مرا هم به همراه رویاها یم از اینجا ببرد و در آن اقیانوس های دور با خاطراتی از گذشته و رویاهای زیبا زندگی کنم و در دل اقیانوس جایی را برای خود پیدا کنم چون همه می گویند : دل اقیانوس همانند دل عاشق وسیع است و در آن همه می توانند برای خودشان و غم و اندوه هاشان جایی پیدا کنند و اقیانوس با دل وسیعش عاشان را درک می کند
اما اکنون که غروب است و من در ساحل نسشته و با دیدن زیبایی غروب دریا تو را به یاد آوردم می گویم در خرابه ای از دل تنگ تو جایی داشتن بهتر از قصری زیبا و بزرگ در دل اقیانوس است
و در این لحظه با خود عهد می کنم که خرابه ی دل تو را, حتی اگر خرابه ای از تنفر باشد با هیچ چیز عوض نکنم مگر اینکه احساس کنم که با بودن من تو در آزاری و از زندگی محرومی
آنگاه که چنین احساسی کنم به تو قول می دهم تا از دیار تو به دور دست ها سفر کنم , تا تو دریابی که برای تو از دیار که سهل است از جان خواهم گذشت
اما همیشه در این اندیشه ام که
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمی شکستی
گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را... قلبت را... حرفت را...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .
.
راستی!
در بازیت برروی آب، حواست بر دوردست ها نیز باشد.
قایقی خواهد آمد
با پارو های آبی رنگ بر روی آب
و در روی آن دخترکی سپید را خواهی دید که پیراهن سرمه ای بر تن دارد و
گیسوانش را در معبر عطر و باد های خوشبوی دریا رها کرده است.
سراغ تو اگر آمد،
مهربان باش
ناز مکن.
سلامت می کند
پاسخش ده.
دست بر آب می برد، نازت می کند و تو را می چیند.
تو را که چید،
ناراحت نباش
اخم مکن
چرا که او دیگر بزرگ شده است.
چرا که او دیگر راز گل ها را می فهمد.
چرا که او دیگر زیبا شده است.
او تورا خواهد بویید و بوسه بر لبهای سرخت خواهد زد و در میان گیسوان گندمیش-
[ بر تو جای خواهد داد. و تو را خواهد کاشت،]
برای آغازی دیگر
و این آن لحظه ای است که دیگر آفتاب نگران تو نیست و
تو دیگر نگران آفتاب نیستی.
راستی!
سراغ مرا اگر از تو گرفت،
بگو، «نمی شناسمش!»
بگو فقط یک بار در کوچه های تنهایی اقیانوس دیدمش،
همین وبس.
