نویسنده : صهیب عبیدی ابتهاج موضوع : عاشقانه ترین اشعار
عنوان : عاجزم.! چاره ئ من چیست چه تدبیر کنم

![]() |
![]() |
![]() |
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن میرسه
هرچی که جادست رو زمین به سینه ی من میرسه
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم میرسم
اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام
وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم
دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم
عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو
عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام
عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس میخوام
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم
دلم میخواهد برای تو تا میتونم دعا کنم
واسه همیشه بودنت بازم خدا خدا کنم
دلم میخواد برای تو قصه بگم از آسمون
بهت بگم تا همیشه پیشم بمون پیشم بمون
دلم میخواد تا بدونی تنهایی درد بی دواست
اما عزیز اینو بدون خدا به فکر عاشقاست![]()
عشق یعنی:یک تبسم یک نگاه
من تماشایش ولی با اشک و آه...
عشق یعنی:یک بغل دلواپسی
عشق یعنی:این دلم کم طاقت است
با وجودش بی قراری عادت است
عشق یعنی:او اگر چیزی نگفت
تو بگویی راز دل را هم نخست
عاشقتم......

خواب میبینم خواب تو رو می رم تا اون روزای شاد
می رم تا اون خاطره ها حرفای تو یادم می یاد
تو خواب دیدم پرندمو تو مثل آسمون بودی
کاشکی مثل رویای من یه ذره مهربون بودی
رویای من رویای من ستاره ی زیبای من
بیا و رنگ عشق بزن به غربت شبهای من
خواب می بینم بازم تورو آبی دریایی تویی
منم سراپا محو تو چون که تماشایی تویی
تو مثل ماه نقره ای نگین آسمون بودی
مثل شهاب آرزو الماس کهکشون بودی
تعبیر خواب من تویی ای عشق موندگار من
هر لحظه با من همسفر در وسعت افکار من
باد می وزه تو خواب من رویامو پرپر می کنه
اما دل ساده هنوز رویارو باور می کنه
ای که میپرسی نشان عشق چیست، عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
عشق یعنی مهر بیاما، اگر عشق یعنی رفتن با پای سر
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست، عشق یعنی جان من قربان اوست
عشق یعنی مستی از چشمان او بیلب و بیجرعه، بیمی، بیسبو
عشق یعنی عاشق بیزحمتی، عشق یعنی بوسه بیشهوتی
عشق یار مهربان زندگی، بادبان و نردبان زندگی
عشق یعنی دشت گلکاری شده، در کویری چشمهای جاری شده
یک شقایق در میان دشت خار، باور امکان با یک گل بهار
در خزانی برگریز و زرد و سخت عشق، تاب آخرین برگ درخت
عشق یعنی روح را آراستن، بیشمار افتادن و برخاستن
عشق یعنی زشتی زیبا شده، عشق یعنی گنگی گویا شده
عشق یعنی ترش را شیرین کنی، عشق یعنی نیش را نوشین کنی
عشق یعنی اینکه انگوری کنی، عشق یعنی اینکه زنبوری کنی
عشق یعنی مهربانی درعمل، خلق کیفیت به کندوی عسل
عشق، رنج مهربانی داشتن، زخم درک آسمانی داشتن
عشق یعنی گل بجای خارباش، پل بجای این همه دیوار باش
عشق یعنی یک نگاه آشنا، دیدن افتادگان زیرپا
زیرلب با خود ترنم داشتن، برلب غمگین تبسم کاشتن
عشق، آزادی، رهایی، ایمنی عشق، زیبایی، زلالی، روشنی
عشق یعنی تنگ بیماهی شده، عشق یعنی ماهی راهی شده
عشق یعنی مرغهای خوش نفس، بردن آنها به بیرون از قفس
عشق یعنی برگ روی ساقهها، عشق یعنی گل به روی شاخهها
عشق یعنی جنگل دور از تبر، دوری سرسبزی از خوف و خطر
آسمان آبی دور از غبار، چشمک یک اختر دنبالهدار
عشق یعنی از بدیها اجتناب، بردن پروانه از لای کتاب
عشق زندان بدون شهروند، عشق زندانبان بدون شهربند
در میان این همه غوغا و شر، عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای توانا ناتوان عشق باش، پهلوانا پهلوان عشق باش
پوریای عشق باش ای پهلوان، تکیه کمتر کن به زور پهلوان
عشق یعنی تشنهای خود نیز اگر، واگذاری آب را بر تشنهتر
عشق یعنی ساقی کوثر شدن، بیپرو بیپیکر و بیسرشدن
نیمه شب سرمست از جام سروش، در به در انبان خرما روی دوش
عشق یعنی خدمت بیمنتی، عشق یعنی طاعت بیجنتی
گاه بر بیاحترامی احترام، بخشش و مردی به جای انتقام
عشق را دیدی خودت را خاک کن، سینهات را در حضورش چاک کن
عشق آمد خویش را گم کن، عزیز قوتت را قوت مردم کن عزیز
عشق یعنی مشکلی آسان کنی، دردی از درماندهای درمان کنی
عشق یعنی خویشتن را گم کنی، عشق یعنی خویش را گندم کنی
عشق یعنی خویشتن را نان کنی، مهربانی را چنین ارزان کنی
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس، در مقام بخشش از آئین مپرس
هرکسی او را خدایش جان دهد، آدمی باید که او را نان دهد
در تنور عاشقی سردی مکن، در مقام عشق نامردی مکن
لاف مردی میزنی مردانه باش، در مسیر عاشقی افسانه باش
دین نداری مردی آزاده شو، هرچه بالا میروی افتاده شو
در پناه دین دکانداری مکن، چون به خلوت میروی کاری مکن
جام انگوری و سرمستی بنوش، جامه تقوی به تردستی مپوش
عشق یعنی ظاهر باطننما، باطنی آکنده از نور خدا
عشق یعنی عارف بیخرقهای، عشق یعنی بنده بیفرقهای
عشق یعنی آن چنان در نیستی، تا که معشوقت نداند کیستی
عشق باباطاهر عریان شده، در دوبیتیهای خود پنهان شده
عاشقی یعنی دوبیتیهای او مختصر، ساده ولی پر های و هو
عشق یعنی جسم روحانی شده، قلب خورشیدی نورانی شده
عشق یعنی ذهن زیباآفرین، آسمانی کردن روی زمین
هرکه با عشق آشنا شد مست شد، وارد یک راه بی بنبست شد
هرکجا عشق آید و ساکن شود، هرچه ناممکن بود ممکن شود
در جهان هر کار خوب و ماندنی است، ردپای عشق در او دیدنیست
سالک آری عشق رمزی در دلست، شرح و وصف عشق کاری مشکلست
عشق یعنی شور هستی درکلام عشق، یعنی شعر، مستی، والسلام


ترادرگاه ودر بی گاه خواندم
ترا درراه ودر بی راه خواندم
نیامد از تو آوازی،مبادا
که من این قصه راگمراه خواندم
*
ترا در بندودرپرواز خواندم
ترا در آخروآغازخواندم
نیامد از تو آوازی،مبادا
که من بیهوده این را باز خواندم؟
*
تو هستی! دید ه اندت در صحاری
میان عطر گلهای بهاری
تو هستی ! گر چه درپاسخ به سوزم
به من نه گفته باشی ،یا که آری
*
من اینجا گم شدم فانوس من باش
رهی طی کرده ام طاووس من باش
دراین امواج سخت پرتلاطم
چراغ راه اقیانوس من باش
*
مجالم ده که بال وپر بگیرم
مرام عاشقی از سر بگیرم
زمانم اندک ووقت است جاری
نمی خواهم رهی دیگر بگیرم
*
چه حاصل باغ را آبی نباشد
شبی باشد ومهتابی نباشد
پرنده پر زند زین سو به آن سو
ولی دردشت تالابی نباشد
*
چه حاصل ، خیز از آهو بگیری
پر پرواز از تیهو بگیری
نشانی بلبلی را بین گلها
ولی آواز را از او بگیری
*
چه بی تو بر فراز کوه باشم
چه در اعماق یک اندوه باشم
چه فرقی می کند وقتی نباشی
که تنها،یا که در انبوه باشم
*
من اینجا آتشستم دود با تو
سکوتم.نغمهء داوود با تو
من از گلهای داودی سرودم
ولیکن قصهء نمرود با تو
*
ادامه مطلب ...
اومد که فریاد بزنه اما دیگه نایی نداشت
آسمون پیشش ولی تو قلب اون جایی نداشت
آی دختره آی بی وفا آی تو که تنهام می ذاری
تو قاب عکست جای من عکس کیو می خوای بذاری
برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم
برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم
برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم
برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم
زدم به سیم آخرا گفتم ولش کن بیخیال
اون واسه من یار نمیشه بیخیال این عشق محال
گفتم تویه مرام ما منت کشی نیست بی مرام
می خواد بره خوب به درک همینه که هست ختم کلام
برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم
برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
می خوانمت……


تو که اینجا باشی دنیا سهم من، میشه همیشه
روزای آفتابی من بی تو که ابری نمیشه
بیخیال از اینجا رفتی پشتسر نگاه نکردی
تودلت نگفتی پس اونهمه خاطره چی میشه
اگه مهربون میموندی، دیگه تنها نمیموندم
خودمو پیدا می کردم توی شب جا نمیموندم
لااقل یه بار بیانصاف یه سلامی ، یه کلامی
کاشکی همون لحظه اول نامههاتو میسوزوندم
گوش بده به حرفام امشب اگه خوابی یا که بیدار
این جدایی تا ابد نیست برو به امید دیدار
اگه یه روزی دل تو سنگ گریههای من شد
وعده ما کنج حسرت زیر سایه سپیدار
تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری
روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری
روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره
از صدای تو شنیدم که دلت دوستم نداره
تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری
هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری
حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جدایی
تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی
تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو میمیره
نور یک ستاره یک شب جای مهتاب و میگیره
تو مگه قسم نخوردی ...
آمـــــد بهار ای دوستــــان منزل سوی بستـان کنیــم
گـــرد غریبان چمن خیـــزید تــــا جولان کنیـــــــــم
امروز چون زنبورها پران شویم از گل بـــه گـــــل
تا در عسل خــانه جهان شش گوشه آبادان کنیـــــــم
آمد رسولی از چمن کــاین طبل را پنهان مــــــــزن
مـــا طبل خـــانه عشق را از نعره ها ویران کنیــــم
بشنـــو سماع آسمان خیـــــزید ای دیـــــوانگـــــــان
جـــانم فـــدای عاشقان امروز جان افشان کنیــــــــم
زنجیـــرها را بردریم مــاهر یکی آهنگـــــــریـــــم
آهن گـــــزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیــــــــــم
چون کـــوره آهنگــران در آتش دل می دمیـــــــــم
کهن دلان را زین نفس مستعمـــل فــرمان کنیـــــــم
آتش در این عــالم زنیم وین چرخ را برهم زنیـــــم
وین عقل پا برجـــایرا چون خویش سرگردان کنیــم
کوبیم ما بی پا و سرگه پای میـــدان گــــــاه ســـــر
مــاکی به فـــرمان خودیـــم تا این کنیم و آن کنیــــم
نی نی چو چوگانیم مــا در دست شه گـردان شـــده
تــــا صد هـــزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم
خـــامش کنیم و خامشی هم مـــــایه دیــــوانگیـسـت
این عقـــل باشـــد که آتشی در پنبــــــه پنهان کنیــم
رفتـــــم، مرا ببــخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گـــــریز برایم نمانـــــــده بود
این عشــــق آتشــــین پر از درد بی امیــــد
در وادی گنــــاه و جنــــونم کشانــــــده بود
رفتــــــم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را
با اشک های دیده ز لب شستـــــشو دهــــم
رفتـــــــم که ناتمام بمانم در این ســـــــرود
رفتـــــــم که با نگفته به خود آبــــــرو دهـم
رفتــــم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود
عشـــــــق من و نیــاز تو و سوز و سـاز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتــــــــاده بود به یکـــــــباره راز ما
رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لا به لای دامن شبــــــرنگ زندگـــــــی
رفتــــم، که در سیاهی یک گور بی نشــان
فارغ شوم ز کشمـــکش و جنگ زندگـــــی
من از دو چشم روشن و گریـــان گریختـم
از خنده های وحشــــی طوفان گـــــریختم
از بســـــتر وصال به آغوش سرد هجــــر
آزرده از ملامت وجـــــدان گـــــــــریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بســوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیـــــر
میخواستم که شعله شوم سرکــــشی کنــم
مرغی شدم به کنج قفـــس بسته و اسیـــر
روحی مشوشم که بشی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخــــی گــــــــریستم
نالان ز کرده ها و پشــــیمان ز گفتـــه ها
دیدم که لایق تو و عشــــــــق تو نیســـتم
<<فــــــروغ فرخـــــــــــــــزاد>>
کاش می شد غصه را زنجیر کرد
ذره های عشق را تکثیر کرد
کاش می شد زخم را مرحم شویم
یار و غمخوار و انیس هم شویم
کاش می شد بر خلاف سرنوشت
قسمت و تقدیر را از سر نوشت
کاش می شد چشم و دل را باز کرد
نغمه ها ی دوستی را ساز کرد
کاش می شد عشق را آغاز کرد
بی خیال از هر غمی پرواز کرد
عکس زیبا را در ادامه ببینید.... گر برایتان زیبا معلوم گردید..لطفا نظرتان را ارائه دارید.
ادامه مطلب ...